تبليغاتX
کٍسى شبیه خودش
 
کٍسى شبیه خودش
 
 
ادبی.حرفای یواشکی باخودم و خداجون
 
سلام من هنوز حواسم به مهربونیهاتون هست اما ببخشید که نیستم
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
/* /*]]>*/ چشمم نمی بیند، حتی سعی به ندیدن زخمهایم هم نکرده ام و حالم خوب است.خوبتر از همیشه. ومی دانم فرداها خوبتر هم خواهم شد وقتی بیشتر بفهمم،وقتی بیشتر درک کنم. برای ریختن خودم از هیچ کتاب و آدمی وام نمی گیرم.از همه ی تراشه های خودم می نویسم از این بزرگ شدن کودکانه!این روزها خیلی ها در گوشم می گویند صبور باش،غصه نخور و....اما باور کنید من حالم خوب است اصلا" چیزی برای ندیده گرفتن وجود ندارد آنقدر که نمی فهمم مگردردی هم وجود دارد وقتی جهان با تمام اتفا قهای کوچک وبزرگش تنها یک خواب خوب یا بد است.اما هیچکس باورش نمی شود(بابا من حالم خوب است)حالم شبیه تمام گیاهانی ست که با آگاهی آمدن پاییز قد میکشند و در زمستان می میرند تا در پاییزی دیگر زنده شوند.چهار فصل زندگیم را دوست دارم چون گاهی کود می شوم تا دلیل رشد سبزینه ها باشم.در هر صورت همیشه هستم، چه خاک باشم چه باد وآب و...من هستم! درد میکشم تا متولد شوم،درد می کشم تا زایش کنم،درد میکشم تا بمیرم.و همه ی اینها تنها یک خواب طولانی یا کوتاه است که هشدار می دهد انسان شدنم را!حالا تو به من بگو برای یک رویا چقدر ارزش دارد اینهمه سخت گرفتن به روزهایی که می توانم در آن بشکفم.دوستتان دارم 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
چند روز دیگر شاید کسی شبیه خودش نباشد.چند زمان دیگر
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 

فلسفه نخوانده ام که زیارت جان، چشمهایت را آنقدر باز می کند که چشمت برای دیدن آنچه

پیش روست بسته می شود.زنهای سرزمینم!زنهای تلخ سرزمینم!پشت تنهایی هاتان سراب

هم نمی روید که اینچنین چنگ زده اید به رویاهاتان!با زنان خاکم هستم که خاکسترشان هم

زمین را سبز می کند نه با عروسکهای درد نفهمیده که از بالاهای شهر دستشان به دامن

زخمهای ناتمام نمی رسد.نان، قیمت روحتان است یا زخمی که در قلبتان دشنه می شود؟نان

 آوران سفره های بی مرد که روی دست شبها جنازه می شوید تا عطر تنتان نان شود و

آب.انگار از جنس نورید که هیچکس نمی بیندتان،انگار گریه هاتان هم جنس نسیم بال پروانه

هاست که مردان بزرگ خاک من نمی توانند بشنوند.کودکانتان،آرزوهای کوچکشان را توی دو

کارتون که روی هم چیده اند شبیه تلویزیون می بینند و شما نان را آب می زنید و روی اجاق

سرخ می کنید تا طعم پیتزا را بو بکشند.گاهی حتی یک کبریت هم برای افروختن اجاقی

نیست.خوب آنهمه درو پنجره ی کثیف مردم شهر را برای دستهای شما ساخته اند نه ....اصلا"

 نیازی ندارید به تن فروشی به قیمت مرگ گاهی. چون شستن فرشها و مبلها کفاف مدرسه و

 اجاره خانه و فیش آب و برق وگازو لباس و خوراک بچه ها را در این روزگار مفت می

دهد.زنهای بی پناه،زنهای فراموش شده که شما را بخاطر دردهایتان هم مجازات خواهند کرد.

 

چه نجیبانه دلت سوخت غریبه! روی دفترچه ی مشقت بنویسند عدالت

 

و دلت را بفریبند که دادیم ندیدی؟!

 

خوابگاهت تنه ی لخت خیابان جامه ات نم نم باران

ونگاهت که همان پرسش سخت است"سهمم از وسعت دنیا یک وجب کوچه ی خالی ست؟!"

گفتم امشب بنشینم لب حوض نگهت پاره کنم چشم

آبی ات را بنویسم ،وسعتت را بکشم روی تن سنگی دیوار

بنویسم که عدالت دل حوض زرومرمر بکشد دست

زیر تاریکی امضاء، پشت یک مهر گنهکار،

می رود

آن طرف کوچه ی دنیا

اینطرف،جای تو خلوتکده ی آه

اینطرف حسرت یکدانه عروسک، تاراج تن مادر ،دل یک ماه

اینطرف فصل تبر،غربت انبوه درختان

اینطرف عادت ممنوع گلایه!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 

چه اشتباه دقیقی! مرا نشانه گرفت به سمت روح غریبی که آشنایم بود

چگونه از تو خودم را دریغ کنم؟! دریغ کن تو خودت را دریغ کن بردار

 

شبیه کفش کریسمس که آرزوهایم      نشست روی تنش، ولی به من نرسید

کسی که کفشهای مرا در آرزو می دید      تورا شبی بخاطر کفشهای من دزدید

مربع...کات شد حلقه من پرنده شدم          ودانه ام جا ماند روی خاک غریب

مربع...باز صدای گریه ی من                                  و آمدنم برهنه پا روی

،           زمین زخمی انسان قصه ی سیب!

در امتداد راهِ دوباره می رفتم                  که اتفاق افتاد کفشهای عجیب

من اشتباه پوشیدمش تو را دیدم           گرفته بود در آغوش خود تو را چه نجیب!

شبیه کادوی کریسمس من که گم شدو رفت

تو را که هدیه ی دزدیده ی خودم بودی

 

من برای تو که خود منی دعا نمی کنم من سعی میکنم اونقدر بزرگ شم که آرامش تو رو اجابت کنم.خودم !کسی شبیه خودش!×

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
کسی حال منو از من نپرسید          

همه تو فکر( من) هاشون نشستن

دل ساده دل ساده دل گیج!

تورودیدن که تنهایی شکستن

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 

امروز اولین روز سی سالگی من!هزار آرزوی ناتمام.هزار درد نفهمیده.هزار دست نگرفته

وهمه ی لحظاتی که خرج بطالتهایم شد.دیشب اونقدر دلم گرفته بود که هیچ چیز جز بازگشت

 به19سالگی آرومم نمی کرد.بعد اونهمه رفتن ها و یاد گرفتن ها هنوز آدم نشدم که دلم برای

 زمانی که دیگه برنمی گرده نسوزه.جهان دلتنگی،جهان حسرت توی دل بی همه چیزم داره

بال بال می زنه.خدایا ایمان دارم به تناسخت که انصاف نیست این فرصتهای نامطمئن برای

درک تو و خودم وهستی بی پایانت.آهای سی سالگی! به تو رسیدم با همین پاهای همراهم با

 مردم خوش و ناخوش سرزمینم!آهای سی سالگی منو ببین با تمام دغدغه های رویش نیمه

تمامم!من پیامبر بودم توی همه ی لحظه های تنهایی آدمها و این تنها راه رفته ی من بود.من

 برای هر گلی که توی زندگیم رویید و هر شبنمی که چکید پیامبر مهر بودم و خدا به پاس

رسالتم مرا تا تو کشاند.خدایی که به من زندگی داد و مردن را چشاند.خدایی که به من درک

لذت مرگ را داد تا نمایش دلواپسی نمازهای نفهمیده را در تعجیلی مضحکانه بازی

نکنم.خدایی که تا تو به من آموخت بهشت اینجاست!جهنم اینجاست! ومن آرزو می کنم مردم

 دنیا به درک این سرخوشی برسند(چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.....کان را خبری بود از

 آن بازنیامد)دوستت دارم وپنهانت نمی کنم سی سالگی! که زمان تنها بهانه ای است که

خوابهایمان را اندازه بگیریم نه رسیدن به پایان جهان.خدایا در این آغاز کمکم کن انسان بمانم و

 تو را یاد بگیرم.در مسیر روحم قدم بزنم حتی اگر همه ی دنیا با من در جدال باشد.سفیر

 عاشقانه های تو باشم ودرآغوش توآرام بگیرم.علفهای هرزی که می بینم و نمی بینم از دل و

 زندگیم هرس کن که تو تنها شعور بی تردید ومطمئن جهانی.جهان پیش رویم را به نگاه

 تو،آغوش تو وهمراهی تو گره می زنم ،مرا تنگ در این زمستان نامعلوم در تنگت بگیر.مرا

درمان کن .برای شفای آنهمه زخم وقت ندارم،بی اجازه ی من در من معجزه کن حتی اگر

دردناک باشد درک معجزه ات!شفایم بده،درمانم کن.خدایا بخاطر اینهمه عشقی که گاهی

نمی بینم مرا ببخش وبرای خاطر همه ی قلبهایی که شکستم و همه ی دستهایی که نگرفتم

 وهمه ی حرفهایی که زدم در مورد فرزندانت وهمه ی.......مرا ببخش .مرگ مرا در لحظه های

 مردودی ام صادر نکن ،تنها وقتی که باید به کلاس بالاتری بروم.به فرشته هایت بگو

حواسشان به من هم باشد.بگو نیشگون هایشان را دوست دارم.آرزوی الانم درمان ته مانده ی

 غیبتهایم در مورد انسانهاست.من پر چاله را چه به تحلیل فرزندان زمینی ات؟! ولمان کنند

پشت سر فرشته هایت هم حرف می زنیم.مرا و مردم جهان را در حذف این رفتار حقیرانه

درمان کن.خدایا!سی سالگی ام دربست مال تو!انسان کن مرا،آدم شدن برای اینهمه اشتیاق

 رویش مرا کم است.تو را به جان خودت دوستم داشته باش .می بوسمت روی مثل

هیچکست را.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 

سلام! من برگشتم از مرزهای بی دلیل بین آدمها،از سرزمین مزارع آفتابگردان،لبخندهای بی دریغ،کوههای بلند که آذربایجان را آنچنان گرم وبی تاب در آغوش گرفته اند.از کلیسای سنت استپانوس جلفا با آن حزن معصومانه اش،از باغهای سیب وانگور ارومیه،از نگاه مهربان مرزبانان سرو،از مرز بازرگان با آن غربتی که توی دلش ریخته و جای پای آدمهایی که رفتند وباز نگشتند به سرزمینی که زنهایش بی اجازه مردانشان حق ندارند حتی توی تنهاییشان بمیرند،از اینهمه خودخواهی انسان که بی اجازه مرز کشیدند میان ما و مردم جهان که بی دلیل غریبه نامیدیمشان.وقتی توی سرزمین بدون مرزخودت هم دچاری به اینهمه تنهایی وتفاوت اندیشه هایی که سرنوشتت را گاهی تلخ رقم می زند، زبان مفهوم کوچکی است برای جدا شدن از آدمهای بسیاری که اگر چه زبانت را نه، اما درد تو را می فهمند وگاهی با یک اتوبوس که از مرزهای سرو و بازرگان سرازیر می شود با لبخندشان در تو ادغام می شوند.در آذربایجان هم ما میان مردمی بودیم که زبانشان را نمی فهمیدیم وگاهی نگاهشان به دنیا و زندگی اصلا" شبیه ما نبود اما دستهای دوستیشان دراز!و زمانی هم نه!پس چه سیمهای خاردار احمقانه ای،چه رودخانه ها و کوههای اتفاقی که من وتو را از اینهمه انسان غریبه می کند آهای (مایی)که در خاک مشروط خودمان با خودمان هم غریبه ایم .سلام به تمام مرزهای کوه ورودخانه نشین که مبهوت حضور اتفاقی شان به نام خطوط جدایی میان انسانها شده اند.کاش اینهمه تقسیم قلب وعاطفه تنها برای خاطر اداره ی رفاه انسان بود نه تفتیش نگاه ها به زندگی،نه اجبار اندیشیدن شبیه آدمهایی که باورهاشان هزار سیاره تنیده میان دلهامان.هم خوش گذشت، هم نه!وقتی جاده های ماکو و خو ی و........ارابه ی متجددم را در آغوش گرفت وغرقم کرد لابلای کوهستان وجشن حضورآفتابگردانهایی که شبیه گروه ارکستردر هم آمیخته بودند ودنیای سفرم رامثل یک سمفونی بدیع می نواختند دلم برای مردم سرزمینم سوخت که ساده ترین شکل زندگی را اینسوی آفتابگردانها نمی توانند و نتوانستند تجربه کنند.هر چند آنسوی رود ارس وکوههای کردستان وباغهای سیب وانگور سرزمینم.........هم بهشت نیست اما غنیمت است تجربه ی آزاد هماغوشی قلبهایی که برای تپیدنهای بی اجازه شان سنگسار می شوند،شلاق می خورندو از حرم سیلی دستهای نامحرم داغ، سرخ!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
سلام دوستای همراهم. من می رم سفر یه هفته ای نیستم .ببخشید اگه فرصت نشد جواب یه عده تون و بدم برگردم جبران می شه.مواظب مهربونیهاتون باشیددوستون دارم ارواح ناشناس
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
(کاش بفهمیم نمی تونیم مادر بچه ی دیگرون باشیم برای هر هنر مندی اثرش مثل بچه ش می مونه پس

 برای بچه هامون مادری نکنید متشکریم)

نقاش گشته ای که مرا رنگ خود کنی ؟!این رنگ تیره به چشمان خود زدی 

 

یک عمر عاشق پیشانی ات شدی. هی سجده کردی ودر قاب خود زدی

 

باور نمی کنم آن داغ تیره را .برچهره ای که نمازش قبول نیست

 

قلبت که بی فرشته به مقصد نمی رسد. آنقدر پر شده جای نزول نیست

 

انسان نمی شوی از بس کشیده ای. بر شانه های حلالت حرام را

 

عطر نماز که سجاده ات نداشت هیچ  !  مستی و منع می کنی از تشنه جام را!؟

 

آنقدر ترجمه کردی مرا !که را ! وقت اذان گذشت ونفهمیده ای هنوز

 

من با زبان ساده خدا را شنیده ام  .تو در زبان خودت مانده ای هنوز

 

یک عمر عاشق پیشانی ات شدی . هی سجده کردی و درقاب خود زدی

 

شفاف بودی اگر درقنوت خود . داغ دلت که به پیشانی ات نمی زدی

 

داغ دلت که به پیشانی ات نمی زدی

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط ش.قاسمی  | 
 
  بالا